از این لحاظ

در توصیف اشک

تر مانده مرا زهجر یاران دیده
هست از غمشان سیل بهاران دیده
گر دست به من زنند می ریزد اشک
مانند درختهای باران دیده

(منسوب به میرزا محمد رفیع تبریزی)

19 تیر 1393



قضا بلا

انوری ابیوردی در قضا و بلا فرماید:

هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
به زمین نارسیده می گوید
خانه ی انوری کجا باشد؟

18 تیر 1393



در توصیف مردی دراز قد

انوری ابیوردی در توصیف مردی دراز قامت فرماید:

ای خواجه درازی ات رسیده است به جایی
کز اهل سماوات به گوش تو رسد صوت
گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی
تو زنده بمانی و بمردی ملک الموت

17 تیر 1393



عالَم امکان

صائب تبریزی در شاد کردن فرماید:

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد

16 تیر 1393



گرما و تابستان

بیدل دهلوی در گرما فرماید:

امان خواه از گزند خلق در گرم اختلاطی ها
که عقرب بیشتر در فصل تابستان شود پیدا

15 تیر 1393



رفع خطر!

غواصى در قعر دریا مشغول عملیات بود ناگهان با بى‌‏سیم از عرشه کشتى خبر دادند که طوفان شدیدى شروع شده کشتى در حال غرق شدن است زود بیا بالا!
|نهصد و نود و نه فکاهى|

29 آبان 1391



اختلاف حرفه‌ای!

مرد خیال‏‌بافى براى چند صدمین بار طبیب خود را عوض کرد.
این دفعه نزد پزشک جوانى رفت. پزشک معاینات کاملى از او کرد و دست آخر گفت: من هیچ گونه بیمارى جسمى در شما پیدا نکردم، خوشبختانه کاملاً سالم هستید. فقط توصیه مى‌‏کنم در خوردن غذا زیاده‏‌روى نکنید. پیاده‏‌روى هم براى شما بسیار مفید است.
مرد خیالاتى نگاه سردى به دکتر کرد و گفت: چطور جرأت مى‌‏کنید به بیمارى که بیست سال است از بیمارى رنج مى‌‏برد چنین چیزى بگویید؟ در حالى که شما فقط سه سال است دکتر شده‏‌اید و من بیست سال است که بیمارم.
|خنده از A تا Z|

29 آبان 1391



امیر و خرما

براى امیرى خرما هدیه آوردند. خیال کرد خرماى تر و تازه است و قابل نگهدارى نیست.
دستور داد فقراى شهر را خبر کنند تا به مسجد بیایند.
وقتى آمدند متوجه شد خرما خشک است و قابل نگهداشتن، رو به فقرا کرد و گفت: شنیده‌‏ام شما شب‌ها در مسجد مى‌‏خوابید و بى‌‏وضو نماز
مى‏‌خوانید، تصمیم دارم محبوس‌تان کنم
گفتند: ایهاالامیر قسم مى‌‏خوریم که دیگر پاى به مسجد نگذاریم!
|چنین حکایت کنند|

29 آبان 1391



انگور و ابلیس و فرعون!

فرعون خوشه ‏اى انگور در دست داشت و تناول مى ‏کرد.
ابلیس نزدیک او آمد و گفت: هیچ‏کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید سازد؟
فرعون گفت: نه، ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت: عجب استاد مردى هستى!
ابلیس سیلى بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادى به بندگى قبول نکردند، تو با این حماقت دعوى خدایى چگونه مى ‏کنى؟!
|جوامع‏ الحکایات عوفى |

30 مهر 1391



حاجت و زخم!

روزى ابومسلم خراسانى به مسجدى رفت، در راه یکى از دوستان همرزمش براى عرض حاجتى نزد او شد و در حالی که ناآگاه سر شمشیرش را بر پاى او نهاده و بر آن تکیه کرده بود، به سخن گفتن پرداخت، بر اثر فشار نوک شمشیر پاى ابومسلم مجروح و خونین شد، ون سخن دوست به پایان رسید و رفت، یکى از نزدیکان ابومسلم وى را گفت: از چه پیش از آنکه پایت ریش شود آن دوست را آگاه نکردى؟
گفت: بیم داشتم از آن ناهموارى شرمگین شود و حاجات خویش ناگفته برود.
|چنین حکایت کنند|

30 مهر 1391



شاعر دزد!

روزى انورى از بازار بلخ مى‏ گذشت، هنگامه ‏اى دید، پیش رفت و سرى در میان کرد، مردى دید که قصاید انورى به نام خود مى ‏خواند و مردم او را تحسین مى ‏کردند.
انورى پیش رفت و گفت: اى مرد این اشعار کیست که مى ‏خوانى؟
گفت: اشعار انورى
انورى گفت: انورى را مى ‏شناسى؟
گفت: انورى منم.
انورى بخندید و گفت: «شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم.
|چنین حکایت کنند|

30 مهر 1391



چه بلندی‌ای!

منجّمى را بر دار آویخته بودند، شخصى او را گفت: آیا این را در طالع خویش دیده بودى؟
منجم گفت: بلندى در طالع خود دیده بودم، اما نمى ‏دانستم که بر چوبه دار است!
|فخرالدین على صفى|

30 مهر 1391



خرما و امیر!

براى امیرى خرما هدیه آوردند.
خیال کرد خرماى تر و تازه است و قابل نگهدارى نیست.
دستور داد فقراى شهر را خبر کنند تا به مسجد بیایند.
وقتى آمدند متوجه شد خرما خشک است و قابل نگهداشتن، رو به فقرا کرد و گفت: شنیده ‏ام شما شب ها در مسجد مى ‏خوابید و بى‏ وضو نماز
مى ‏خوانید، تصمیم دارم محبوستان کنم.
گفتند: ایهاالامیر قسم مى ‏خوریم که دیگر پاى به مسجد نگذاریم!
|چنین حکایت کنند|

30 مهر 1391



بخیل و سایه!

میرزا ابوالقاسم شیرازى در وصف بخیلى چنین سروده است:
با فلان گفتم اى پسر، پدرت /
جز به تاریکى از چه نان نخورد /
گفت: ترسد ز روشنى که مباد /
سایه‏ اش دست سوى کاسه برد!
|گلشن لطایف 2|

15 مهر 1391



جمال الهی!

هنگامى که جامى در سفر حجاز به بغداد رسید، پیر جمال عراقى با جمعى از مریدان به دیدارش آمد و پوشش او و مریدانش، از سر تا پا همگى از پشم شتر بود. چون چشم پیر جمال به جامى افتاد، گفت: جَمال الهى را دیدم.»
جامى فرمودند: «ما نیز جِمال الهى را دیدیم.» (یعنى شتران خدا را.)
|گلشن لطایف 2|

15 مهر 1391



دست خط دکتر!

دست خط دکتر!
چیزی که شما می‌بینید: ∮₪₩₮£
چیزی که داروخانه می‌خواند: آسپیرین ۵۰۰ میلی‌گرم!

10 شهریور 1391



شانس بیاری!

پلیس ماشین رو متوقف می‌کنه و میگه:
لطفاً گواهینامه!
راننده می‌گه: بذار داشبورد رو ببینم شانس بیاری که داشته‌باشم، کارت راه بیفته!!

10 شهریور 1391



خیر نبینی!

طرف میره ماشین‌شو بیمه کنه، آقاهه بهش می‌گه ایشالاه هیچ‌وقت از بیمه‌تون استفاده نکنید، طرف هم می‌گه ایشالاه تو هم از این پوله خیر نبینی!

27 تیر 1391



مشکل زبان

یارو رفته بود امریکا، وقتی برگشت ازش پرسیدند اونجا مشکل زبان نداشتی؟ گفت من نه ولی امریکایی‌ها همه‌شون مشکل زبان داشتند!!

27 تیر 1391



می‌بره سینما!

طرف می‌ره به پلیس می‌گه من یه تمساح پیدا کردم چیکارش کنم؟ پلیس میگه ببرش باغ وحش. فردا پلیس دوباره با تمساح می‌بیندش، می‌گه مگه نبردیش باغ وحش؟ طرف می‌گه: آره؛ امشب هم می‌خوام ببرمش سینما!

27 تیر 1391



نتایج 21 تا 40 از 66 مورد