از این لحاظ

حاجت و زخم!

روزى ابومسلم خراسانى به مسجدى رفت، در راه یکى از دوستان همرزمش براى عرض حاجتى نزد او شد و در حالی که ناآگاه سر شمشیرش را بر پاى او نهاده و بر آن تکیه کرده بود، به سخن گفتن پرداخت، بر اثر فشار نوک شمشیر پاى ابومسلم مجروح و خونین شد، ون سخن دوست به پایان رسید و رفت، یکى از نزدیکان ابومسلم وى را گفت: از چه پیش از آنکه پایت ریش شود آن دوست را آگاه نکردى؟
گفت: بیم داشتم از آن ناهموارى شرمگین شود و حاجات خویش ناگفته برود.
|چنین حکایت کنند|

30 مهر 1391



شاعر دزد!

روزى انورى از بازار بلخ مى‏ گذشت، هنگامه ‏اى دید، پیش رفت و سرى در میان کرد، مردى دید که قصاید انورى به نام خود مى ‏خواند و مردم او را تحسین مى ‏کردند.
انورى پیش رفت و گفت: اى مرد این اشعار کیست که مى ‏خوانى؟
گفت: اشعار انورى
انورى گفت: انورى را مى ‏شناسى؟
گفت: انورى منم.
انورى بخندید و گفت: «شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم.
|چنین حکایت کنند|

30 مهر 1391



چه بلندی‌ای!

منجّمى را بر دار آویخته بودند، شخصى او را گفت: آیا این را در طالع خویش دیده بودى؟
منجم گفت: بلندى در طالع خود دیده بودم، اما نمى ‏دانستم که بر چوبه دار است!
|فخرالدین على صفى|

30 مهر 1391



خرما و امیر!

براى امیرى خرما هدیه آوردند.
خیال کرد خرماى تر و تازه است و قابل نگهدارى نیست.
دستور داد فقراى شهر را خبر کنند تا به مسجد بیایند.
وقتى آمدند متوجه شد خرما خشک است و قابل نگهداشتن، رو به فقرا کرد و گفت: شنیده ‏ام شما شب ها در مسجد مى ‏خوابید و بى‏ وضو نماز
مى ‏خوانید، تصمیم دارم محبوستان کنم.
گفتند: ایهاالامیر قسم مى ‏خوریم که دیگر پاى به مسجد نگذاریم!
|چنین حکایت کنند|

30 مهر 1391



بخیل و سایه!

میرزا ابوالقاسم شیرازى در وصف بخیلى چنین سروده است:
با فلان گفتم اى پسر، پدرت /
جز به تاریکى از چه نان نخورد /
گفت: ترسد ز روشنى که مباد /
سایه‏ اش دست سوى کاسه برد!
|گلشن لطایف 2|

15 مهر 1391



جمال الهی!

هنگامى که جامى در سفر حجاز به بغداد رسید، پیر جمال عراقى با جمعى از مریدان به دیدارش آمد و پوشش او و مریدانش، از سر تا پا همگى از پشم شتر بود. چون چشم پیر جمال به جامى افتاد، گفت: جَمال الهى را دیدم.»
جامى فرمودند: «ما نیز جِمال الهى را دیدیم.» (یعنى شتران خدا را.)
|گلشن لطایف 2|

15 مهر 1391



دست خط دکتر!

دست خط دکتر!
چیزی که شما می‌بینید: ∮₪₩₮£
چیزی که داروخانه می‌خواند: آسپیرین ۵۰۰ میلی‌گرم!

10 شهریور 1391



شانس بیاری!

پلیس ماشین رو متوقف می‌کنه و میگه:
لطفاً گواهینامه!
راننده می‌گه: بذار داشبورد رو ببینم شانس بیاری که داشته‌باشم، کارت راه بیفته!!

10 شهریور 1391



خیر نبینی!

طرف میره ماشین‌شو بیمه کنه، آقاهه بهش می‌گه ایشالاه هیچ‌وقت از بیمه‌تون استفاده نکنید، طرف هم می‌گه ایشالاه تو هم از این پوله خیر نبینی!

27 تیر 1391



مشکل زبان

یارو رفته بود امریکا، وقتی برگشت ازش پرسیدند اونجا مشکل زبان نداشتی؟ گفت من نه ولی امریکایی‌ها همه‌شون مشکل زبان داشتند!!

27 تیر 1391



می‌بره سینما!

طرف می‌ره به پلیس می‌گه من یه تمساح پیدا کردم چیکارش کنم؟ پلیس میگه ببرش باغ وحش. فردا پلیس دوباره با تمساح می‌بیندش، می‌گه مگه نبردیش باغ وحش؟ طرف می‌گه: آره؛ امشب هم می‌خوام ببرمش سینما!

27 تیر 1391



عجب نفسی!

یارو شیرجه میره ته استخر، تا میاد بالا میگه: کاشی‌کاره عجب نفسی داشته!!

27 تیر 1391



دایی یا خاله؟!

از طرف می‌پرسند خواهرت دختر زاییده یا پسر؟ می‌گه به من اطلاع ندادند، هنوز نمی‌دونم دایی شدم یا خاله!؟

27 تیر 1391



مانور بود!

طرف میره مانور از هواپیما می‌پره چترش باز نمی‌شه. می‌گه خدا رحم کرد مانوره!!

27 تیر 1391



پسر عباس‌قلی‌خان چه کاره بود؟! | زهیر قدسی

معرفی کتاب ِ نسیم عرب‌امیری در روزنامه خراسان

26 تیر 1391



با چایی شیرین بخور!

به یارو می‌گن: یه میوه خوشمزه، آبدار و شیرین نام ببر؟ می‌گه: خیار! بهش می‌گن: خیار کجاش آبدار و شیرینه؟ جواب می‌ده: با چایی شیرین بخور، نظرت عوض می‌شه!

26 تیر 1391



روشن می‌شه؟

به یکی ارّه برقی می‌دن که 100 تا درخت رو قطع کنه، 96 تا قطع می‌کنه و کار رو ول می‌کنه. بهش میگن پاشو روشنش کن 4 تا دیگه بیشتر نمونده، میگه مگه روشن هم می‌شه؟!!

16 تیر 1391



کبریت خراب!

فردی سعی می‌کرد کبریتی را روشن کند هر چه تلاش می‌کرد موفق نمی‌شد. دوستش گفت: شاید کبریت خراب است. جواب داد: نه بابا، همین ۵ دقیقه پیش روشن شد!

16 تیر 1391



کجا می‌ره؟

به یارو میگن: زودباش قطار میره! میگه: کجا میخواد بره بلیط دست منه!

16 تیر 1391



ساندویچ خودشون!

دو نفر میرن یک رستوران کلاس بالا، ‌دو تا نوشابه سفارش میدن‌، بعد هم نفری یه ساندویچ از کیفشون درمیارند، ‌شروع می‌کنند به خوردن.
گارسون میاد میگه: ‌ببخشید، ‌شما نمی‌تونید اینجا ساندویچ خودتونو بخورید. اونها یک نگاهی به هم می‌کنند و ‌ساندویچ‌هاشونو باهم عوض می‌کنند!

16 تیر 1391



نتایج 21 تا 40 از 57 مورد