تاريخ انتشار: 29 آبان 1391 ساعت 13:22

امیر و خرما

براى امیرى خرما هدیه آوردند. خیال کرد خرماى تر و تازه است و قابل نگهدارى نیست.
دستور داد فقراى شهر را خبر کنند تا به مسجد بیایند.
وقتى آمدند متوجه شد خرما خشک است و قابل نگهداشتن، رو به فقرا کرد و گفت: شنیده‌‏ام شما شب‌ها در مسجد مى‌‏خوابید و بى‌‏وضو نماز
مى‏‌خوانید، تصمیم دارم محبوس‌تان کنم
 گفتند: ایهاالامیر قسم مى‌‏خوریم که دیگر پاى به مسجد نگذاریم!
|چنین حکایت کنند|


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: