تاريخ انتشار: 30 مهر 1391 ساعت 10:52

خرما و امیر!

براى امیرى خرما هدیه آوردند.
خیال کرد خرماى تر و تازه است و قابل نگهدارى نیست.
دستور داد فقراى شهر را خبر کنند تا به مسجد بیایند.
 وقتى آمدند متوجه شد خرما خشک است و قابل نگهداشتن، رو به فقرا کرد و گفت: شنیده ‏ام شما شب ها در مسجد مى ‏خوابید و بى‏ وضو نماز
مى ‏خوانید، تصمیم دارم محبوستان کنم.
 گفتند: ایهاالامیر قسم مى ‏خوریم که دیگر پاى به مسجد نگذاریم!
|چنین حکایت کنند|


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: