تاريخ انتشار: 21 اردیبهشت 1398 ساعت 18:54

شعری از محمد جاوید

دانش

 

 

پسری گفت ای پدر مژده

توی کنکور چون قبول شدم

یک تنه با سلاح دانش خود

چیره بر شاخ های غول شدم

 

پس به پا خیز و شادمانی کن

پسرت شد مهندس عمران

نخورد خانه ای که می سازم

با سه ریشتر زجای خویش تکان!!

 

گفت بابا به حالت زاری

دست روی دلم منه فرزند

پاسخی ده به این سؤال پدر

دانش امروز ِ روز سیخی چند؟

 

شاخ غولی شکسته ای ایول

مرحبا، ناز شستت ای دلبند

شاخ های هزار غول دگر

باید ازبیخ برکنی فرزند

 

شاخ اول هزینۀ تحصیل

شهریه ، سلف ، خوابگاه و فلان

آن که آرد پدر بزرگت را

پیش چشم چپ من ِ داغان

 

شاخ دوم گرفتن نمره

از کسی که گمانم استاد است

گر چپ افتاد با تو آن استاد

آخر ترم باغت آباد است

 

شاخ سوم اگر شوی عاشق

دختری را که جزوه ات را بُرد

چند سالی که درس می خوانی

مایه ات را تمام خواهد خورد

 

شاخ ها پشت شاخ می آیند

دوستان بد و زغال خوب

تازه باید به آن اضافه شود

جنس اعلا و قیمت مرغوب

 

گر شکستی تمام این اشواخ!

و شدی شخص فارغ التحصیل

تازه آن گاه اول عشق است

چون که دور است از تو نقطۀ سیبل

 

مدرکت را گرفته زیر بغل

کفشی از آهن و چدن در پا

این اداره به آن اداره دوان

کار جن و تو مثل بسم الله

 

دست از پا درازتر آیی

سوی بنده به خانۀ پدری

مال بد بیخ ریش صاحب آن

حیف این سال های دربدری

 

گفت « جاوید» باز این گونه

ای جناب مهندس ای فرزند

پاسخی ده به این سؤال پدر

دانش امروز ِ روز سیخی چند؟


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: