تاريخ انتشار: 14 دی 1396 ساعت 00:12

داستان طنزی از احمد نوری

در میان ستارگان

سفینه tr-k6065 در دل فضای بی کران پیش می رفت و سفینه str-70  را تعقیب می کرد. اسی پشت رل نشسته بود و منوچ روی صندلی شاگرد نقشه خوانی می‌کرد. عماد هم در واحد موتورخانه مشغول انجام وظیفه بود. منوچ با شیء درازی که در دست داشت به شانه اسی زد و گفت: «جلوتر یک چاله فضایی داریم. بپا نیفتی توش.» اسی گفت: «وای سوختم. این چی بود زدی رو شونه ام.»

 منوچ: «این دنده سفینه است دیگه.»

 اسی: «خب چرا در آوردی این لا مصبو.»

 منوچ: «بی خیال ما که با آخرین سرعت داریم می ریم چه احتیاجی به این داریم.»

 اسی: «خب حالا چرا تهش این قدر داغ بود؟»

 منوچ: «احتمالا گیربکس داغ کرده. اصن کی گفته تهش داغه؟ اصن تو که لباس فضانوردی تنت داری نباید گرمای اینو احساس کنی.»

 اسی: «راست می گی ها حتما خیالاتی شدم. حالا این قدر حرف نزن. گمشون می کنیم ها.»  منوچ: «حالا تو از کجا این قدر مطمئنی که این سفینه جلویی مال بابای ستاره خانم شماست؟»

 اسی: «آها سوال خیلی خوبی پرسیدی. ببین بغل سفینه رو. سمت راست کنار در شاگرد. این خوردگی رو هر جا دیدی بدون کار ستاره خانم ماست. الهی من به فدای اون دست فرمونش بشم. موقع رفتن توی پارکینگ اونجا رو می زنه به چهارچوب در. از وقتی که پی کی داشتند تا بعد که سانتافه خریدند تا الآن که سفینه سوار می شن همه وسیله هاشون این خوردگی رو داشته.»

 منوچ: «تو هم چشای تیزی داری ها من که از این فاصله چیزی نمی بینم.»

 اسی: «صافکارش خوب بوده. گیریسی در آورده چیزی معلوم نیست.»

عماد با یک محموله ذغال افروخته وارد کابین خلبان شد و زغال ها را توی باک سفینه که بین اسی و منوچ قرار داشت، ریخت. سرعت سفینه tr-k6065 افزایش یافت و لحظه به لحظه به سفینه str-70 نزدیک تر می شدند. سفینه str-70 هم متعاقبا سرعت خود را افزایش داد. عماد: «اس.. اس.. اس.. اسی جون یه وقت اونقدر غر.. غر.. غرق تعقیب و گریز نشی که  ما رو فراموش کنی.»

 منوچ: «راست می گه. ما اون سیاره ای که توش کشت خشخاش آزاده پیاده می شیم. رد نکنی ها.»

 اسی: «بذارین من داماد این خانواده بشم... برای هر کدومتون یک سیاره می خرم که توش هر چی خواستین بکارین.»

عماد و منوچ به افتخار اسی دست زدند و اسی پدال گاز سفینه را فشرد و باز هم به سفینه جلویی نزدیک تر شدند. تعقیب و گریز چند ساعتی ادامه داشت. یکباره سفینه اسی به پت  پت افتاد و سرانجام خاموش شد. منوچ گفت: «مهندس اینقدر گاز دادی که سوختمون تموم شد.» اسی همانطور که به دور شدن سفینه جلویی نگاه می کرد گفت: «حیف شد داشتیم بهشون می رسیدیم.» سفینه در فضای تاریک و بیکران  معلق بود. سه نفری از پنجره های سفینه به بیرون خیره شده بوند.

* * *

 کم کم آفتاب طلوع کرد و تاریکی بی کران از بین رفت.  منوچ که با تابش آفتاب توی صورتش بیدار شده بود. با انبری که در دست داشت زد روی شانه اسی و گفت: «پاشو اسی جون. پاشو جل و پلاسو جمع کنیم که الآن سر و کله مادر بزرگت پیدا می شه.»

 اسی: «اینقدر با اون انبر لعنتی نزن روی شونه من همه لباسامو سوزوندی ابله.» اسی در کشویی فولکس واگن اسقاطی مرحوم پدربزرگش را باز کرد و هر سه پیاده شدند. منوچ: «همش پرید لعنتی.»

 اسی: «بسوزه پدر عاشقی.ببین به چه روزی افتادیم.»

 منوچ: «به کدوم روز مگه ما چه مونه؟ ما که معتاد نیستیم، فقط بیکاریم برای سرگرمی و تفریح دور هم جمع می شیم و ...»

 اسی: «خوب بابا. جمع کن این بساطو. الآن سروکله مادربزرگم پیداش می شه.»

 سه نفری مشغول جمع کردن بساط شدند. اسی: «ولی حیف شد. سپر به سپر بودیم. یه کم دیگه مونده بود بهشون برسیم.»

 منوچ:« غمت نباشه داداش، فقط بجنب بریم پول سوخت سفینه رو جور کنیم. سوخت که جور شد امشب دیگه می گیریمشون.»

 عماد: «و.. و.. و.. ولی اونا ک.. ک.. کلی دورشدن تا حالا.»

منوچ: «من یه راه میان بر از طریق کهشکان آندرومدا بلدم که ما رو بهشون می رسونه.»

 اسی: «برای پول سوخت امشب برنامه خاصی داری؟»

منوچ: «برنامه دارم. خوبشم دارم.»

اسی و عماد با تعجب به منوچ نگاه کردند و یک صدا گفتند: «واقعا؟» منوچ سرش را خاراند و گفت: «راستش هنوز نه ولی احساس می کنم یه برنامه های توپی می خواد بیاد توی سرم.» منوچ رفت و کنار دیوار حیاط بیخ کپه ای از خرت و پرت های دورریختنی نشست و به فکر فرورفت. بعد از چند دقیقه فکر کردن(یا چرت زدن؟) گفت: «من می گم بریم از همین اتاق پذیرایی مادربزرگت از همون ظروف نقره یا چه می دونم از اون چینی خوشگلا یکی دو تا قرض بگیریم و آبشون کنیم.» اسی:« آقای خلاق، چینی خوشگلا تموم شدند. نصفشو بردیم فروختیم. نصف دیگه شم تو راه از دستمون افتاد شکست. نقره ها رو هم از وقتی مادربزرگ فهمید داره کم می شه برد خونه خاله ام دادشون به اونا.»

منوچ با خرت و پرت ها بازی می کرد. یک گلدان شکسته، یک جعبه پر از شیشه های خالی نوشابه، یک صندلی فلزی تاشو و بین همه آنها یک چادر مسافرتی بسته بندی شده نظرش را گرفت. آن را برداشت.

اسی گفت: «خونه خاله ام اینا. اینی که الآن توش نشسته ان نه. اون خونه قبلیشون که فروختنش  الآن دو ساله که خالیه.»

منوچ: «تو هم آلزایمر گرفتی اسی. اونجا رو که دو سه ماه پیش رفتیم. از پاتروم لامپ بگیر تا کلید و پریز برق و دستگیره در و شیر دستشویی، همه رو وا کردیم.» اسی: «راست می گی یادم نبود. ولی چوب پرده ها. اونا رو وا نکردیم.» منوچ: «د وا بده دیگه اسی جون. آخه چوب پرده کجای جیب ما رو می گیره؟»

چراغ های داخل ساختمان روشن شد. عماد: «ما.. ما.. مادربزرگت بیدار شد.» سه نفری به سرعت از منزل مادربزرگ خارج شدند. تمام بساطشان را در کوله ای ریخته بودند که روی دوش عماد بود. اسی دست ها را در جیب فروبرده و تنها چیزی که در دست منوچ دیده می شد همان چادر مسافرتی بود. اسی: «اینو دیگه چرا با خودت آوردی؟ نکنه می خوای بفروشیش؟» منوچ: «نه  بابا. اینو برای توی پارک برداشتم. وقتی می خوایم چرت بزنیم. برای اینکه تابلو نباشیم می ریم این تو.»

اسی: «آره این روزا مسافرای زیادی میان توی پارک چادر می زنن. اصلا شاید تونستیم از روی باروبندیلشون یه چیز دندون گیری به رسم امانت بلند کنیم.»

آقا فرامرز همسایه متلک اندازشان که جلوی در خانه اش مشغول دستمال کشی شیشه اتومبیل بود با دیدنشان گفت: «به به آقایون ورزشکارا، کجا به سلامتی با این کوله و اون چادر و ...؟» اسی: «داریم می ریم کوه.» فرامرز: «کدوم کوه؟ قله خوشبو؟ اسی جان انبرت کو؟ داش منوچ منقلت کو؟» این را گفت و زد زیر خنده. اسی توی دلش گفت: «مرض. پس فردا صبح که استارت زدی و دیدی باتری ماشینت نیست، اونوقت بخند.»

* * *

روی نیمکت پارک نشستند. منوچ داشت زور میزد چادر را از بسته بندی اش خارج کند. اسی و عماد توی نخ آدم های دور و بر و دارائیهایشان بودند. عماد: «اون پ.. پ.. پسره گوشی اپ.. اپ ..»

اسی: «اصلا حرفش رو هم نزن. این گوشیای موند بالا راست کار ما نیست. غلام کوچه درختی یکی از اینا رو هفته پیش کف رفته بود. از طریق ماهواره ردشو زدند و توی دست به آب گیرش انداختن.»

بالاخره منوچ موفق شد چادر را برپا کند. سه نفری سرهایشان را توی چادر بردند. تقریبا سالم بود. به غیر از کف آن که وسطش سوراخ بزرگی داشت. سوراخی که معلوم بود بر اثر سوختگی است.

عماد: «م.. م.. من یه فکری به ذ.. ذ.. ذهنم رسید. آ.. آ.. آدامس دارین؟»

منوچ: «خوبی؟ با آدامس می خوای کف سوراخ چادر رو درست کنی؟»

عماد:« نه ب.. ب.. بابا  ! چادر و بیاریدش اینجا! آدامس هم بدید تا بهتون بگم»

...

* * *

اخبار: «باند سرقت از صندوق صدقات شناسایی و دستگیر شد. مجرمین دستگیر شده در پارک ها و مناطق پر از مسافر سطح شهر با برپایی چادر خود بر روی صندوق صدقات فضا و فرصت این کار را برای خودشان ایجاد می کردند.»

مجرم اول: «اینا رو پخش نکنین یه وقت. دست زیاد می شه ها.»

مجرم دوم: «م.. م.. من رو ش.. ش.. شطرنجی کنید بی زحمت»

مجرم سوم: ای کاش هیچوقت با شما دوتا دوست نشده بودم.

 


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: