تاريخ انتشار: 2 آذر 1396 ساعت 19:22

یادداشتی از مهران حسینی

آخرین زلزله شعر

شعر کلاسیک را می‌شود به جنگلی تشبیه کرد که هر درختی بیشتر رشد کند و شاخه‌هایش سربه ثریا تر باشد، گوی سبقت را برای مدتی از دیگران ربوده است. اما شعر نو و به خصوص قالب آزاد و سپید این روزها بیشتر شبیه زمین لم یزرع و شوره زاری است که گاه گسل‌هایی عمیق دارد و گاه تا چشم کار می‌کند سراب است و سراب. در این برهوت شاعر اگر چشمه ای یا آبگیری باشد خواسته یا ناخواسته حکم اکسیری حیاتبخش خواهد یافت تا دوباره امیدی برای جوانه زدن و رویش و آبادی باشد ... درخت باشد ... جنگل باشد! کتاب «آخرین زلزله تهران» گویی همان چشمه است که از دل ناکجاآباد خشک و بی‌حاصل هم‌روزگار ما سر برون آورده و خیلی آرام دارد از درون می‌جوشد. می‌جوشد و می‌جوشاند و همین طور به غلیان ادامه می‌دهد تا همه چیز را به لرزه در آورد.

برای این کتاب ساعت‌ها می‌توانم بنویسم و بگویم اما نه مجال هیچ یک از مخاطبان تا به این اندازه فراخ است و نه اطناب بیش از حد در آن جایز. لذا کوتاه نظری می‌اندازم به برخی از نکته‌هایی که در متن کتاب یافتم تا به حد بضاعت تحلیل نمایم. مبنای این بررسی روشی پذیرفته شده در نقد ادبی امروز با عنوان « تحلیل انتقادی گفتمان» است و رویکردم استفاده از نظرگاه نورمن فرکلاف.

به این ترتیب دو مطلب را در ابتدا باید روشن کرد. یکی نگاه شاعر به مقوله قدرت و دوم جهان‌بینی او که زاییده نگاه مذکور است. در جهان همه چیز با کسب قدرت و استفاده از آن در ارتباط است و قدرت چیزی است که در دست معدودی هست و بسیارانی از آن کم بهره یا بی‌نصیب‌اند. پس اینکه شاعر چطور به قدرت حاکم بر اجتماع و فردیت نگاه کند زمینه ساز جهان‌بینی او به خصوص در حوزه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خواهد بود. بر این اساس متاسفانه باید گفت بسیاری از آثار ادبی امروز نه تنها در جایگاه متفکرانه و توام با نگاه تیزبین ننشسته‌اند بلکه خود ابزار یا قربانی چرخه‌های پنهان و آشکارش هستند و به عبارتی بیچاره قدرتند نه دچار آن!

اما خوشبختانه تا شقایق هست زندگی باید کرد. یعنی هنوز آثاری از جنس کتاب «آخرین زلزله تهران» پیدا می‌شوند که متفکری پشتشان نشسته باشد و به مخاطب بگوید: آهای رفیق! از این زاویه هم می‌شود نگاه کرد.

علیرضا لبش قدرت حاکم بر روابط و ساختارهای اجتماعی را در بسیاری از سطرهای کتابش تحلیل می‌کند و راحت الحلقومی که در دهان مخاطب مثل قند آب می‌شود در واقع حاصل نگاه ژرف اوست. شاید چون خوب می‌داند که « اینجا شاعران باید مواظب دهانشان باشند»  نکته سنجی شاعر  در تحلیل قدرت؛ خلاقیتی بی ریشه نیست بلکه بر شالوده عبرت‌های تاریخی بنا می‌شود. او به واقع می‌داند «زباله دان تاریخ» در پیشینه ما چه معنی و مفهومی دارد. او سرنوشت امیرکبیرها و مصدق ها را صرفا دستمایه‌ای تکنیکی برای بزک کردن متن نساخته بلکه بر مبنای آن به مخاطب می‌قبولاند که «پاداش اصلاحات می تواند تیغ باشد» و او شاید می خواهد «کوروش را بیدار کند» گویی به بیداری این نسل چندان امیدوار نیست. مختصر اینکه او خوب می‌داند که علت «آخرین زلزله تهران» که شاید در راه است به واقع چیست؟! اما همچنان «با هندوانه‌ای سرخ» به خانه بر می‌گردد تا خون دلی که خورده است را برای مخاطبش قاچ کند؛ تا شیرینی این هندوانه درک تلخی‌ها را کمی آسان‌تر کند.

بسیار می‌توان از این دست اشاره و ارجاع درون متنی و برون متنی پیدا کرد که دیدگاه این شاعر به مقوله قدرت و تحلیل قابل تاملش را بیان می‌کند. اما آنچه مهمتر است نقد و بررسی این دیدگاه است.

 ورای قواعد جزم اندیشانه گذشتگان ما در پذیرش یا عدم پذیرش جبر حاکم بر روابط قدرت، شاعر این کتاب «چون قورباغه ای که خارج از دستگاه می خواند» می‌رود و عاشقی می‌کند! او «با تفنگش حرف می‌زند» و خوب که نگاه کنی گویی در همه این کتاب دارد با ورق‌های کاهی کتابش حرف می‌زند. برای دیوار حرف می‌زند انگار و خوشحال است که مصدق «یک روز به روزهای تعطیل» تقویم دیواری‌اش اضافه کرده است. پس نگاه او به قدرت نه جبر است نه اختیار، نه رویکرد آنارشیستی دارد و نه منفعل، نه رنگ باخته‌ی ناملایمات قدرت است و نه رنگ و لعاب موجهای گذرایش او را گرفته است. او فقط دارد قدرت را درک می‌کند، و همین طور آسیب‌های قدرت را. روابط را فهمیده و شاهدمثالهایش در متن بر این نکته گواه است. این را به خوبی دانسته است که در دنیای امروزی چقدر دردناک است که آدمی «با تفنگ دوست پیدا می‌کند و با کلمات دشمن» و دردی سنگین‌تر از این نیست که «قصه‌ها را فراموش کنیم و مادربزرگ را به خاک بسپاریم» از این حیث جهانبینی او هم شامل همین درک است. گویا می‌خواهد بگوید تنها با درک درست و ژرف از پیرامون و هرچه در آن است می‌توان با آسیب های قدرت دست و پنجه نرم کرد یا با آن کنار آمد. درکی که در روزگار ما کیمیا شده و شاعر به راستی دریافته که:

« وقتهایی هست که به اندازه تمام مردم سرزمینت دل تنگی

و حتی رضاشاه هم نمی‌تواند

با تمام قلدری اش

با خط آهن سراسری‌اش

جنوبت را به شمالت وصل کند»


آنچه در این مجال گفته شد تازه شروعی مختصر برای تحلیل انتقادی گفتمان بود و بدون جهت دهی فکری به بررسی عامل اصلی یعنی مبحث قدرت و جهان‌بینی در متن شاعر  پرداختیم.

می‌ماند ادامه راه که بررسی متن به صورت موشکافانه در سه سطح توصیف، تفسیر و تبیین است که خود وقت و حوصله ای دیگر می‌طلبد و امیدوارم بتوانم در فرصتی به آن بپردازم. مهم این است که علیرغم برخی عدم تفاهم‌های زبانی با شاعر باید اذعان کرد که کتاب « آخرین زلزله تهران» متن مهمی است و واکاوی آن لازم و کاربردی خواهد بود.


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: