تاريخ انتشار: 22 خرداد 1396 ساعت 02:49

داستان طنزی از مهرداد صدقی

عنوان: دود

 هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم در مورد هر مساله‌ای بی‌جهت احساس مسئولیت کند. اصولا وقتی این هورمون ترشح می‌شود، دیگر کاریش نمی‌شود کرد و عملکرد همه اعضا و جوارح آدم در راه بر طرف کردن این حس کنجکاوی بی­‌مورد سازگار می‌شود. مثلا وقتی حس می‌کنی دو نفر دارند درباره آن موضوع حرف می­زنند، گوشت به طور خودکار خودش را روی فرکانس‌های جهت‌دار تنظیم می‌کند تا همه سیگنال‌های مورد نیاز را دریافت کند. چشم‌ها هم مثل چشم‌های آفتاب‌پرست، در تمام زوایا می‌چرخد تا اوضاع و احوال را مونیتورینگ کند و مثل خیلی از پایان نامه‌های دانشجویی که اول نتیجه­گیری انجام می‌شود و بعد برای رسیدن به آن نتیجه دیتا (اطلاعات) جمع‌آوری می‌شود، آدم هم چیزها را برای رسیدن به نتیجه‌ای که مدنظرش است، اشتباهی می‌بیند و تحلیل می‌کند. قصد روده درازی ندارم اما دلیل اینکه این حرف‌ها را می‌زنم به خاطر ماجرایی‌ست که باعث شد هیچکدام از دوستانم دیگر در بوفه دانشگاه با من چای نخورند و فکر کنند با یک چای خوردن با من، سیگاری و معتاد می‌شوند.

ماجرا از وقتی شروع شد که چند دانشجو می‌خواستند واحد طبقه پایین ما را اجاره کنند. بابا که مدیر ساختمان بود و فکر می‌کرد دیگر کرسی ریاست سازمان ملل به او داده شده، کارش را خیلی جدی گرفته بود و تمام فکر و ذکرش این بود که یک‌وقت همسایه مشکل داری وارد ساختمان نشود. برای همین وقتی به او گفتم قرار است واحد طبقه پایین ما به چند دانشجو داده شود، بابا به فکر فرو رفت و گفت:

-       می‌شناسیشون؟

-       آره. بچه‌های دانشگاه‌مونن. بچه‌های بدی نیستن.

بابا کمی فکر کرد و گفت: اگه بچه‌های خوبی هستن چرا تو همون خوابگاه نمی‌مونن؟

برای بابا توضیح دادم: یکی‌شون می‌گفت که می‌خوان برای کنکور دکترا درس بخونن، می‌خوان راحت باشن

گفتن جمله «می‌خوان راحت باشن» باعث شد بابا از آن نگاه­های خاصش بیندازد. جوری به من نگاه کرد که انگار مسئول گیتِ فرودگاه است و به او خبر داده­ام چند نفر با یک وانت پر از مواد منفجره وارد فرودگاه شده­اند.حتی با همان نگاه داشت مرا اسکن می­کرد که یکوقت خودم هم کمربند انتحاری نداشته باشم. در حالی که انگار هورمونِ احساسِ مسئولیت از تمام اعضا و جوارحش ترشح می­شد، گفت:

-       اهل سیگار و این حرفا نیستین که؟

-       فکر نکنم که نه اهل سیگار باشن نه این حرفا

بابا هم گفت: خیلیا با این که اهل سیگار نبودن اما بعدا حتی اهل این حرفا هم شدن... معتاد پعتاد که نیستن؟

نه بابا دانشجو فقط به اینترنت معتاده. مورد داشتیم یه دانشجو اونقد کانکت (متصل) شده که چشاش از حدقه دراومده و شبیه استیکرای (شکلکهای) تلگرام شده... . آها یه چیز دیگه یادم اومد. به جز اینترنت، دانشجو جماعت به چای  بوفه هم معتاده و خلافش اینه از سر کلاس بلند شه بره بوفه چای بخوره.

بابا در حالی که احساس می­کرد رئیس پلیس فتا شده، گفت: همون اعتیاد به اینترنت هم چیز خوبی نیست.  به نظر من برای این جَوونا یک کمپ ترک اعتیاد به اینترنت هم باید احداث بشه.

بعد در حالی که سیگارش را درآورده بود و با زبانش کاغذ آن را خیس می­کرد تا برود روی بالکن بکشد، به من گفت: ضمنا، از من به تو نصیحت یادت باشه اولین سیگار مهمه. تو همون بوفه که می­ری چایی بخوری، اگه بهترین دوستت هم سیگار تعارف کرد، نگیری. همون اولین سیگاره که آدمو بدبخت می­کنه

محض شوخی گفتم: یعنی دومین سیگار اشکالی نداره؟

بابا از آن نگاه­هایی که قاتل فیلم «اره» به قربانیانش می­اندازد به من انداخت و گفت: اگه بفهمم حتی تو نقاشیات سیگار بکشی من می­دونم و تو.

بابا رفت توی بالکن و از همان­جا گفت: یادت باشه اگه شخصیت محکمی داشته باشی، هیچ مشکلی پیش نمیاد... تعریف از خود نباشه اما من خودم به شخصه با اینکه سی ساله سیگار می­کشم اما شکر خدا هنوز سیگاری نشدم!

بابا این جملاتش را قدری آرام­تر گفت تا اگر خواستم نظریه­اش را در جزوه­ بنویسیم، عقب نمانم. وقتی برگشت، چیزی گفت که پشتم لرزید:

-       یه فکری تو ذهنمه تو هم باید کمک کنی. می­خوام ببینم این دوستات مشکلی دارن یا نه

با نگرانی پرسیدم: چیکار می­خوای کنی بابا؟

بابا گفت: باید بیای با هم به یه بهونه بریم خونه­شون ببینم تو وسایلشون بخاری برقی هم دارن یا نه.

-       خب اگه داشتن چی می­شه؟ یعنی هر کی بخاری برقی داره معتاده؟

-       نه باید ببینم همه سیمای بخاری سر جاشه یا نه. اگه دیدیم بخاری­شون شبیه اینه که دندونای یه پیرزن رو ارتودنسی کردن یعنی مشکل دارن

-       اگه بخاری رو از کسی گرفته باشن که اون یارو قبلا سیماشو کنده بود چی؟

بابا کمی فکر ­کرد و گفت:

-       یه فکر بهتر به ذهنم رسید.... یه خرده قره قروت تو پلاستیک فریزر گره می­زنم و می­ندازم سر راهشون. اگه برش داشتن یعنی که مشکل دارن و فورا عذرشون رو برای حضور در این ساختمون می­خوام

با نقشه بابا مخالف بودم اما خودِ بابا از این که چنین فکری به ذهنش رسیده احساس غرور کرد . شاید با خودش فکر می­کرد باید ایده­اش را ثبت کند تا در جشنواره خوارزمی هم با آن شرکت کند.

****

بچه­ها تازه داشتند از دانشگاه می­آمدند. وقتی آنها را به بابا نشان دادم، خودم کمی­دورتر پشت تیر چراغ برق مخفی شدم.  بابا بلافاصله دست توی کتش کرد، ماشه جیب­هایش را کشید و چند تا گلوله از قره­قوروت بسته­بندی­شده را دور و بر خودش انداخت. بعد هم خودش عمدا عین معتادی که خوابش برده، روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. می­خواست الکی نشان دهد که معتاد است و اینها از جیبش افتاده­اند. چنان در نقش خودش فرو رفته بود که آدم فکر می­کرد باید جایزه اسکار بهترین معتادنما را به او بدهند چون برای یک لحظه حتی من هم باورم شد که معتاد است

ازپشت تیر چراغ برق داشتم اوضاع را رصد می­کردم. بابا هم در حالی­ که زیر چشمی به من نگاه می­کرد، از همان دور مثل اخبار ناشنوایان به من اشاره کرد که بچه­ها دارند به او نزدیک می­شوند و حواسم باشد با موبایلم فیلم بگیرم که بعدها مبادا بزنند زیرش.

هنوز چند لحظه از فرو رفتن بابا در نقش آتقی نرفته بود که یک­دفعه ماشین نیروی انتظامی جلوی بابا نگه داشت. بابا که در لاک نقش خودش رفته بود و خودش را در حال چُرت زدن نشان می­داد و سرش پایین بود، متوجه ماشین نیروی انتظامی نشد.  یک مامور از ماشین پیاده شد و به جلوی پای بابا نگاه کرد. یکی از آن پلاستیک­ها را برداشت و به طرف ماشین رفت. به خاطر انعکاس نور خورشید در شیشه جلو، نمی­توانستم داخل ماشین را ببینم اما دیدم که مامور بلافاصله برگشت و بابا را تکان داد. بابا چشم­های خود را باز کرد و با دیدن مامور زبانش بند آمد. به خاطر ترس و هیجان، نتوانست خوب حرف بزند و توضیح بدهد که محتویات توی پلاستیک­ها قره­قوروت هستند.

بابا که دید نمی­تواند واضح حرف بزند، با آن سن و سال یک­دفعه تصمیم گرفت فرار کند. هنوز دو قدم نرفته، مامورها او را گرفتند و به زور به طرف ماشین بردند. بابا را روی کاپوت ماشین خم کردند و با لگد آرامی که از پشت به پاهایش زدند، پاهایش را باز کردند تا او را کامل بگردند. وقتی از توی جیب­هایش معدن قره­قروت­های پکیج­شده را پیدا کردند، احساس کردند زینال بندری را گرفته­اند.

کم­کم جمعیت زیادی جمع شدند و همان دوستان دانشجو­یم هم به جمع آنها ملحق شدند. من که رویم نمی­شد بروم جلو و بقیه بفهمند معتاد مورد نظر پدرم است، چنان شوکه شده بودم که از پشت تیر چراغ برق نمی­توانستم تکان بخورم. البته وقتی تصمیم گرفتم بروم به بابا کمک کنم، شنیدم که یکی از از آدمهای بیکار همیشه در صحنه گفت: «خدا لعنت کنه این معتادا رو. من خودم دیدم که این بابا با این سن و سالش داشت از یک پسر جوان هم برای توزیع مواد استفاده می­کرد. اون بزمجه­ هم باید همین دور و برا باشه­»

از ترس دوباره برگشتم پشت تیر چراغ برق. در میان سر و صداها، فریادهای گنگِ بابا را می­شنیدم که می­گفت «قره قروت... قره قروت».... فقط من می­دانستم دارد چه می­گوید. آنقدر عصبانی بود که اصلا نمی­توانست منظورش را بگوید. البته اگر به فارسی سلیس هم می­گفت گوش شنوایی وجود نداشت.

مامورها، مردم را متفرق کردند و فرصت خوبی بود که بروم جلو. ماشین که به من رسید، از پشت تیر بیرون آمدم و از آنها خواستم ماشین را نگه دارند تا توضیحی بدهم. به بابا دستبند زده بودند و او را توی ماشین نشانده بودند. یکی از مامورها شیشه ماشین را پایین داد و من هم در کسری از ثانیه، ماجرای قره قروت را تعریف کردم. 

مامور نیروی انتظامی پلاستیک قره قروت را باز کرد. آن را بو کرد و کمی هم مزه­مزه کرد. بعد ناگهان زد زیر خنده.

وقتی بابا از ماشین پیاده شد و مرا در آغوش گرفت، چشمم افتاد به دوستان دانشجویم.

روز بعد به سفارش بابا رفتم به دوستان دانشجو خیر مقدم بگویم و به آنها بگویم اگر چیزی لازم داشتند، تعارف نکنند. البته بچه­ها از دیدن من اصلا استقبال نکردند و فهمیدم دارند مرا دست به سر می­کنند. وقتی در را بستند، شنیدم که یکی از آنها به بقیه می­گفت:

-  پسر خوبیه ها ولی بهتره باهاش نگردیم. آخه ظاهرا خودش و باباش معتادن، می­ترسم بعدا بیان اینجا خونمون رو پاتوق کنن!


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: