تاريخ انتشار: 24 اسفند 1395 ساعت 20:08

معرفی کتاب «لطیفه های دلگشا» اثر علیرضا لبش

علیرضا لبش متولد قم است ولی در تهران زندگی می‌کند. شاعر است ولی داستان می‌نویسد. کارشناسی علوم دامی دارد، اما کارشناس ارشد علوم اجتماعی است. به او حق بدهید با این بلبشویی که توی زندگی‌اش راه انداخته، طنزنویس شود.

سال 1360 به دنیا آمده و تا به حال برای نوجوانان و جوانان و میانسالان و پا به سن گذاشته‌ها طنز و داستان و شعر نوشته و گاهی طراحی کرده است. «خنده در مراسم تدفین»، «کافه خنده»، «کافه عشقه»، «شکرپاش»، «لاف تو شک»، «بی سر و ته»، «کبریت کم خطر»، «آخرین زلزله تهران» و همین مجموعه «لطیفه‌های زیرخاکی» از جمله کتاب‌های طنزش هستند.

عبید زاکانی در قرن هشتم زندگی می‌کرد و اهل شهر قزوین بود. عبید زاکانی انسان بزرگی بود. هم شعر می‌سرود و هم طنز می‌نوشت. گاهی هم با دوستانش دور هم می‌نشستند و لطیفه می‌ساختند و برای هم تعریف می‌کردند و کلی می‌خندیدند.

لطیفه‌های عبید زاکانی جزء ماندگارترین و لطیف‌ترین لطیفه‌های تاریخ ادبیات فارسی است و عبید اولین شاعری است که لطیفه‌نویسی را جدی گرفته و به همین شغل معروف شده است. رساله دلگشا، رساله صد پند، مثنوی عشاق نامه، اخلاق الاشراف، لطایف و ظرایف و منظومه موش و گربه از مهم‌ترین آثار عبید زاکانی است.

مجموعه «لطیفه‌های زیرخاکی»، لطیفه‌های قدیمی است که جدید شده. یا همان لطیفه‌های جدید است که قدیم‌ها تعریف می‌کردند. خیلی از این لطیفه‌ها را تا به حال نشنیده‌اید و در فضای مجازی هم نخوانده‌اید. با هم بخوانید و بخندید و حالش را ببرید.

کتاب «لطیفه‌های دلگشا» اولین جلد از سری پنج جلدی لطیفه‌های زیرخاکی است که به لطیفه‌های عبید زاکانی اختصاص دارد. در این مجموعه در کتاب‌های بعدی به لطیفه‌های عطار، لطیفه‌های امثال و حکم دهخدا، لطیفه‌های سعدی و لطیفه‌های کتاب لطایف‌الطوایف پرداخته خواهد شد. این کتاب با بازنویسی علیرضا لبش و تصویرسازی رضا مکتبی توسط انتشارات مدرسه در 100 صفحه و جلد گالینگور به قیمت 15000 تومان منتشر شده است.

در ادامه می‌توانید نمونه‌هایی از لطیفه‌های این کتاب را بخوانید.

قرمه‌سبزی با غلط املایی

یکی از دیگری پرسید: «قرمه‌سبزی با قاف است یا با غین؟»

دیگری گفت: «قرمه‌سبزی نه با قاف است، نه با غین، قرمه‌سبزی با گوشت است.»

 

خودکشی شیرین

 جوحی در کودکی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش کاسه‌ای عسل به دکان برد، خواست که برای انجام کاری از دکان بیرون برود. به جوحی گفت: «در این کاسه زهر است، اگر بخوری، مسموم می‌شوی و می‌میری.»

جوحی گفت: «من با آن چه کار دارم؟»

وقتی استاد رفت، جوحی تکه‌ای از پارچه استاد را به نانوا داد و تکه نانی گرفت و با آن تمام عسل را خورد.

استاد برگشت، تکه پارچه را خواست.

جوحی گفت: «مرا نزن که راستش را بگویم.»

استاد گفت: « بگو.»

جوحی گفت: «یک لحظه حواسم پرت شد، دزد تکه پارچه را دزدید. من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر را بخورم تا تو بیایی، بمیرم. همه آن زهر را که در کاسه بود، خوردم و هنوز زنده‌ام، باقی‌اش را خودت می‌دانی.»

نام محرمانه زن شیطان

یک نفر از استادی پرسید: نام زن شیطان چه بوده؟

استاد گفت: «بیا تا خصوصی در گوشَت بگویم.»

مرد پیش استاد رفت و گوشش را نزدیک دهان استاد برد. استاد آرام در گوشش گفت: «ای مردک بی‌شعور! من از کجا بدانم نام زن شیطان چه بوده است؟!»

وقتی مرد از نزد استاد برگشت، بقیه دورش را گرفتند و گفتند: «استاد چه گفت؟»

مرد در حالی‌که گوش‌هایش سرخ شده بود، گفت: «هر که می‌خواهد بداند، باید از خود استاد خصوصی بپرسد.»


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: