تاريخ انتشار: 22 شهریور 1395 ساعت 15:49

هم خوردنی هم خواندنی

«آبنبات هل دار»

...
 
 من که مِدانم خودنویسِ تو برداشتی ... یالله بگو کجا گذاشتی‌ش.
ـ به خدا من ورنداشتم.
ـ بزنش ملیحه. خودش ورداشته. ایناهاش. توی وسایلش پیداش کردم. بزنش تا دیگه ان‌قدر دروغ نگه و برای دروغ قسم خدا رو نخوره.
ـ وای ... سلام داداش محمد ... تو از کجا فهمیدی محسن برداشته؟ تو که توی جبهه بودی! خودنویس چطوری به دست تو رسید؟
ـ این‌جوری ...
محمد خودنویس را توی آر.پی.‌جی. 7 گذاشت و آن را شلیک کرد. با فرود آمدن خودنویسْ صدای انفجار آمد و بعد، با اشارة محمد، همة رزمنده‏ها با گفتنِ «الله‌اکبر» دنبال من دویدند. حتی همان پیرمردی که با کمک دیگران راه می‏رفت، با دشنام دادن به من و صدام، از روی زمین سنگ برمی‏داشت و به طرفم پرت می‏کرد. مثل عراقی‌ها داشتم فرار می‏کردم و نمی‏دانستم از چه کسی کمک بخواهم.
ـ محسن ... محسن ... پا شو ...
ـ ها؟ ... ها؟ ... چیه بی‏بی؟ ... برم آب بیارم؟
ـ نه ... آب نمخوام. دیدم داری ناله مکنی، بیدارت کردم. داشتی خواب بد مِدیدی؟
ـ ها، بی‏بی خوب شد بیدارم کردی.
ـ حالا که خوب شد بیدارت کردم مِری برام آب بیاری؟!
بعد از چند هفته تعطیلی، مدرسه رفتن مثل عذاب بود؛ اما برای اولین بار اصلاً به این مسئله فکر نمی‏کردم. ذهنم درگیر عذاب بزرگ‌تری بود؛ اینکه چطور خودنویس را برگردانم. در حال خوردن صبحانه، مدام داشتم نقشه می‏کشیدم. باید هر طوری بود خودنویس را گیر می‏آوردم. از خانه که بیرون رفتم، عمداً از جلوی مغازة لوازم‏التحریر اکرمی رد شدم تا ببینم مثل خودنویس محمد را دارد یا نه. مغازه بسته بود؛ اما از همان پشت ویترین توانستم قیمتش را بخوانم؛ صد و پنجاه تومان. از عیدی‏هایم فقط چهل و سه تومان باقی مانده بود و بقیه‏اش را ساندویچ و نوشابه و تخمه و آدامس و قره‌قروت خریده بودم. قید خرید خودنویسِ نو را زدم و سعی کردم هر طور شده با امین صحبت کنم.
توی مدرسه دوباره بازار چمبولی تازه داغ شده بود و این بار من هم بی‌نصیب نبودم. البته آن‌قدر جنس لباسم بد بود که می‏ترسیدم اگر محکم چمبولی بگیرند، پاره شود. فرهاد و حمید مثل دوقلوها لباس پوشیده بودند؛ شاید هم دو نیمة یک سیب. مطمئناً حمید نیمة کرموی سیب بود.
امین برای همة بچه‏ها از مشهد نخودچی آورده بود. سرِ کلاس به همه تعارف کرد. با اینکه سعید همة جیب‌هایش را پر کرد و حتی به قدری خورد که برای سال‌ها در کوهان‌هایش ذخیره کند، باز هم آن‌قدر نخودچیْ اضافی آمده بود که حمید با آن‌ها بقیه را می‏زد.
معلممان، به محض تبریک سال نو و شوخی با بچه‏ها و خوردن نخودچی، مشق‏ها را خط زد. مشق مرا با دقت بیشتری نگاه کرد. دفترم توی دستش بود و، ضمن اینکه ورق می‏زد، نیم‌نگاهی هم به من می‏انداخت. احساس کردم قطره‏های عرق از پیشانی‌ام دارد بیرون می‏زند. آقای معلم یک‌دفعه دفتر را توی سرم کوبید.
ـ فکر کردی خیلی زرنگی؟ ... ها؟ ... فکر کردی نصف کلمه‏ها و جمله‏ها رِ جا بندازی من نمِفهمم؟
ـ اجازه ... 


***


مهرداد صدقی در  کتاب «آبنبات هل‌دار» سال‌های دوران دفاع مقدس تا بازگشت آزادگان به کشور را از نگاه یک کودک بجنوردی روایت می‌کند. قصه از این قرار است که یکی از اعضای خانواده این کودک به جبهه می رود و اسیر می‌شود. کودک که تا به حال درگیر بازی‌ها و شیطنت‌های دوران کودکی بوده، با شرایط جدیدی در اطراف خود مواجه می‌شود. وی سعی می‌کند به احترام شخصیت و جایگاه برادرش، رفتار خود را تغییر داده تا به دیگران نشان دهد که دیگر بزرگ شده و می‌توانند روی او حساب کنند اما هر بار اتفاق‌هایی می‌افتد که نتیجه عکس می‌دهد... 
درباره نام کتاب باید گفت آبنبات هل‌دار سوغات شیرین بجنورد است و کتاب «آبنبات هل‌دار» هم طعم شیرین طنز دارد. 
آبنبات هل دار به همت دفتر طنز حوزه هنری و انتشارات سوره مهر منتشر شده است. شما می توانید در مسابقه بخون، بخند و بِبَر خندوانه که ظاهرا جوایز ارزده ای هم دارد شرکت کنید.
 
برای تهیه کتاب "آبنبات هل دار" با شماره 66460993-021 تماس بگیرید.
حمل رایگان تا درب منزل در سراسر کشور
قیمت با 10 درصد تخفیف: 13500 تومان
 
لینک نرم افزار کتابخوان:
http://ebook.sooremehr.ir/download 
لینک کتاب الکترونیک:
http://ebook.sooremehr.ir/content/6706/
 
برای خرید این کتاب به صورت الکترونیک و شرکت در مسابقه «بخون و ببر» باید ابتدا نرم افزار کتابخوان اختصاصی سوره مهر را دانلود و سپس از طریق آن به خرید کتاب الکترونیک آبنبات هلدار اقدام کنید. دانلود نرم افزار رایگان است.


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: