تاريخ انتشار: 17 بهمن 1394 ساعت 00:12

یادداشتی از سید امیر سادات موسوی

یاد آر ز شمع زنده یاد آر

شمع این یادداشت «مهدی استاداحمد»

 
 
«طریقت بیزاری از ریا»! اگر روزی مهدی استاداحمد صاحب طریقتی بشود و حلقه‌ای از مریدان دورش جمع شوند، اسم طریقت او این خواهد بود. در سالیانی که او را می‌شناسم، خیلی به رفتارش توجه کرده‌ام و دیده‌ام که بیش از هر چیزی از همین کلمه‌ی سه حرفی بیزار است: ریا! این طریقت ویژه، کار مهدی را سخت کرده. مطمئنم اگر آدمی بود که بعضی اوقات، چیزهایی را از روی مصلحت می‌گفت، در رادیو ترقی بیش‌تری می‌کرد و اگر حاضر می‌شد به درخواست ناشر چند رباعی برای پسند ممیّزها در کتابش بگذارد، مجموعه‌ی اشعار طنزش این همه پشت دیوار ارشاد نمی‌ماند.


اولین شعر طنزی که از مهدی شنیدم، شعر «چطحیات» او بود. آن زمان‌ها، مهدی ریش پرفسوری می‌گذاشت و هنوز همه‌ی موهای سرش را در آسیاب سفید نکرده بود:


یکی از بزرگان حکایت کند:
اگر یک نفر نیمه شب چت کند
وَ با فرد بیگانه صحبت کند
وَ کم کم به چت کردن عادت کند
وَ یک ساعتش را سه ساعت کند
وَ هر شب به فردی محبّت کند
به افراد قبلی خیانت کند
وَ با بی‌خیالی جنایت کند
نه حدّ و حدودی رعایت کند
وَ اچ آی ویِ خویش مثبت کند
وَ این قصه را پرحرارت کند
برای رفیقش روایت کند
چنان‌که رفیقش حسادت کند
وَ او هم رود نیمه شب چت کند
وَ با فرد بیگانه صحبت کند
وَ کم کم به چت کردن عادت کند... (تکرار می‌شود)


به نظر من این اثر یک شعر بامزه است. خنده‌دار است و برای آدم لحظات خوشی را می‌سازد. این دسته از «فکاهیات»، بخش عمده‌ای از شعرهای مهدی را تشکیل می‌دهند. اتفاقاً مهدی فکاهه‌های بسیار موفقی دارد. او یک آدم رادیویی است. رسانه هم که کارش سرگرم کردن است. برای همین، عجیب نیست که نگاه جدی‌ای به فکاهه و شعرهای سرگرم‌کننده داشته باشد. آثار مهدی بیشتر از شاعرانه بودن خلاقانه است. و معمولاً ما را با ایده‌هایی عجیب و غریب شگفت‌زده می‌کند. مثلاً با یک دست‌کاری در رباعی معروف میلاد عرفان‌پور، می‌گوید: «دکتر نشدی وگرنه می‌فهمیدی/ پاییز بهاری‌ست که زردی دارد»!


بعضی از خلاقیت‌های مهدی، آن‌قدر قوی هستند که احساس می‌کنیم با یک زورآزمایی قدرت‌مندانه روبه‌رو هستیم. مثلاً چند بیت از شعر قدرت‌مندانه‌ی زیر را بخوانید:


خانه‌ی میدان شوشش را فروخت
مالک یک ملک در تجریش شد
آلبوم عکس گوگوشش را فروخت
دشمن هرکس که دارد دیش شد
همسر پرجنب و جوشش را فروخت
عاشق رفتارِ زن داییش شد
چهره‌ی مانندِ موشش را فروخت
گاوداری زد، خودش هم میش شد
شاعری جوش و خروشش را فروخت
تا برای سازمان آفیش شد...


تا یادم نرفته بگویم که بیت آخر قرابت معنایی جالبی با این شعر مرحوم سیدحسن حسینی دارد: «شاعری وارد دانشکده شد/ دمِ دَر/ ذوق خود را به نگهبانی داد». از شعرهای قدرت‌مندانه‌ی مهدی، خواندنِ این چند بیت هم خالی از لطف نیست:


می‌کنی از بنده با فریاد یاد
می‌شود بحران این فرهاد حاد
می‌کشی با صوت ناهنجار جار
می‌دهی بر گردنم هشدار: دار!
ظاهراً از تو شده تخدیر دیر
می‌دهی با دسته‌ی کفگیر گیر
می‌کشی بر چهره چون خرچنگ چنگ
می‌کند در پیش تو فرهنگ هنگ!



از «فکاهه»‌های مهدی گفتم، حالا برویم سراغ «طنز»هایش. شاید این چند بیت، از شعری که مهدی بعد از تولد پسرش (سپندار) نوشته بود، نماینده‌ی خیلی خوبی از دغدغه‌های اجتماعی او باشد:


پسرم جایی به دنیا اومدی که به دنیا اومدن دردسره
پسرم جایی به دنیا اومدی که برای بعضیا جا بیشتره
همه حرفای قشنگی می زنن، همه‌جا پوستر رنگی می‌زنن
صُب تا شب صحبته از عدالت و شب تا صب بحثِ حقوق بشره
مثه الآن که تو گریه می‌کنی، بعضیا یه عمره گریه می‌کنن
توی تقویم رومیزی پر عید، منتها زوم رو محرم-صفره
پسرم جایی به دنیا اومدی که فقط نگاه علمی حاکمه
مثلا مشکل سوراخ اُزُن، علتش شوری چشم و نظره
پسرم گریه نکن یه‌کم بخند دیگه نصفه‌شبه چشماتو ببند
پسرم شوخیامو جدی نگیر، لالایی می‌گم که خوابت ببره


گاهی وسط شعری با ساختار فکاهی هم با ابیات رندانه‌ی خوبی روبه‌رو می‌شویم:


این چه شهری‌ست؟ پشت اندر پشت

مرد بی‌اعتبار می‌آید

فقط از لوله‌ی اتوشویی

صبح تا شب بخار می‌آید!


این‌ها نمونه‌های خوبی از طنزهای اجتماعی و سیاسی مهدی هستند. اما بعضی از این شعرها هم دچار یک اشکال بزرگ هستند. اینکه آدم احساس می‌کند از روی عصبانیت نوشته شده‌اند و خشمی که در کار باقی مانده است به ما اجازه نمی‌دهد راحت با آن ارتباط برقرار کنیم. کسانی که مجموعه‌ی اشعار طنز مهدی، «قلم‌داد» را دارند، برای نمونه ، رجوع کنند به «مهمونی» و «فصل استعدادسوزی».

مهدی حساسیت ویژه‌ای به لغت‌ها و واژه‌ها دارد. مشابه این حساسیت بالا را در هیچ کس دیگری ندیده‌ام. در ذهن مهدی، پیش‌وندها، پس‌وندها و مشابهت‌های لغوی دارای یک ساختار منظم هستند. برای همین حرف زدن پیش او خیلی سخت است. ذهنش ناخودآگاه دنبال کشف‌های زبانی است. برای اینکه متوجه منظورم شوید، این چند نمونه را ببینید:
خونه کثیف و مندرس، یه کم به زندگی برس
غیر «زناشویی» باید یه ذره «شست‌وشو» کنی
یا:
بنده عمراً می‌دهم «پایان کار»
با چنین وضعی به «برج زهر مار»
یا:
وقتی همه از غذای پُرسی سیرند
یعنی چقدر این همه پرسی خوب است!
یا:
آمد شب عید و چون کم است امکانات
هر کار که خواهی بکنی emkan not
بی‌مایه در آستانه‌ی نوروزی
انگار به کل خلق شدی no roozi

من یک بار جوکی را از یک نفر شنیدم و مدت‌ها بعد، فهمیدم سازنده‌ی آن مهدی بوده است: «به یک نفر می‌گویند، اسم دکترت چیست؟ جواب می‌دهد: دکتر ترابی! دکتر فیزیو ترابی!»
احتمالاً دیده‌اید که در فضاهای مجازی و نرم‌افزارهای موبایل، ارائه‌ی تصویرهای خنده‌دار برای واژه‌ها باب شده است. مثلاً برای واژه‌ی «خاکشیر»، تصویر شیری را می‌کشند که در حال دویدن است و پشت سرش گرد و خاک بلند شده است. آن‌طور که من متوجه شده‌ام، شروع این ژانر به چند ایده‌ی اولیه از مهدی در این زمینه بر می‌گردد. حالا نمی‌خواهم مفصل توضیح بدهم ولی بدانید که اسنادش موجود است. زیاد به حاشیه نروم، بحثم این قدرت بالای مهدی در بازی‌های زبانی است. به نظر من اگر قرار بود همه چیز در جای خودش باشد، مهدی باید یک شوخی‌نویس (gag-writer) حرفه‌ای برای فیلم‌نامه‌های کمدی می‌بود. یعنی همان کاری که شروع کارهای سینمایی وودی آلن بوده است. 
نقل از مکتوب طنز سه نقطه


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: