تاريخ انتشار: 25 مرداد 1394 ساعت 01:41

داستان طنزی از مهرداد صدقی

سنگ، موشک، شیشه


 سربازها خیابان را مسدود کرده اند و با قیافه ای مضرب، منتظر فرمانند. فرمانده اسرائیلی که چشم بندی بر روی صورتش دارد، از توی جیپ نظامی، موقعیت را زیر نظر گرفته. بی سیمش را برمی دارد و به بقیه پیام می دهد: 
-    یادتون باشه، خیلی خطرناکه. برای دفاع از خودتون حق تیر دارین ولی من زنده می خوامش. 
هلی کوپتری در آسمان ظاهر می شود. فرمانده و سربازان به آسمان نگاه می کنند. خلبان هلی کوپتر با بی سیمِ فرمانده صحبت می کند: 
- ما الان توی موقعیت هستیم. اگه دیدیمش با موشک بزنیمش؟
فرمانده: من زنده می خوامش  اما اگه فرار کرد، کل محله رو با خاک یکسان کنین که دیگه چِشَم به امثال اون نیفته.
خلبان هلی کوپتر: فکر کنم داره از خونه  تیمی میاد بیرون.... از اینجا دارم می بینمش... یک کوله پشتی مشکوک هم روی دوششه 
فرمانده بلافاصله با بی سیم به بقیه دستور می دهد: فلفل از تو لونه اش دراومده. به گروه ها بگین با احتیاط بهش نزدیک بشن احتمالا توی کوله پشتیش داره بمب حمل می کنه. گروه شمعون ضربتی بریزن توی خونه و عملیات خلع سلاحو شروع کنن. گروه شیمون هم تقاطعا رو ببندین و آماده باشین
گروه شمعون که ماسک شیمیایی به صورت زده اند، به سرعت به طرف موقعیت می دوند. گروه شیمون هم سلاح های خود را آماده شلیک می کنند و توی خیابان با نگرانی به اطرف نگاه می کنند. گروه شمعون در خانه ای را با لگد می شکنند و توی خانه گاز اشک آور می اندازند. پس از چند لحظه یک زن و دو کودک گریان از خانه بیرون می آیند. سربازها به سرعت وارد خانه می شوند. گروه شیمون هم توی خیابان با مشاهده یک پسربچه، به طرف او می دوند و قبل از اینکه پسربچه کوله پشتی اش را از دوشش باز  کند، او را می گیرند. 
گروه شمعون از داخل خانه، یک کیسه بزرگ بیرون می آورند. مامور خنثی کردن بمب گروه شمعون، با احتیاط درِ کیسه را باز می کند و محتویات آن را خالی می کند. پر از قلوه سنگ است. متخصص گروه شیمون هم از توی کوله پشتی پسربچه، قلوه سنگ های کوچک و یک فلاخن درآورده و با احتیاط آن را روی زمین می گذارد. سربازها پسربچه را با خود پیش فرمانده می برند. فرمانده، با دیدن پسربچه، لبخندی می زند و به او می گوید:
-    فکر نمی کردی گیر بیفتی، ها؟ می بینی چشمِ منو به چه روزی انداختی؟ اون سنگا رو از کجا آورده بودی؟
پسربچه: اون سنگا مالِ آوار همون مدرسه مونه که با موشک زدین و با خاک یکسانش کردین.
-    ما رو بگو که راحتتون کردیم دیگه درس نخونین و نگران نمره و امتحان نباشین. 
با اشاره فرمانده پسربچه را سوار جیپ می کنند. فرمانده هم سوار جیپ می شود و با دست به هلی کوپتر علامت پیروزی نشان می دهد. جیپ که راه می افتد، عمدا از جلوی مدرسه تخریب شده رد می شوند. فرمانده با نشان دادن مدرسه، لبخند پیرموزمندانه ای به پسربچه می زند و  پسربچه هم با حسرت به مدرسه نگاه می کند. فرمانده یک دفعه در میان آوار، پسربچه دیگری را می بیند که فلاخنش را به طرف او نشانه گرفته. سنگ به چشم دیگر فرمانده می خورد و حالا فرمانده واقعا چشمی برای دیدن امثال پسربچه ندارد.     


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: